![]() |
![]() |
|
| ورود دختر و پسر ازاد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط شهرزاد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط شهرزاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:50 توسط شهرزاد |
|
|
عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه . پس سعی کن تا
وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزني اما
اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو
دستهات نگهش داری .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:40 توسط شهرزاد |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:12 توسط شهرزاد |
|
|
خوشگله.....؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:26 توسط شهرزاد |
|
|
به خاطر تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:3 توسط شهرزاد |
|
|
گویند لحظه ایست روییدن غشق ....ان لحظه هزار بار تقدیم تو بار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:46 توسط شهرزاد |
|
|
برايت چي بنويسم اي بهترين ....از حرف هاي ابي ؟ از كلماتي به سبكي بال پروانه ها ؟ از سپيده ي پنهان در عمق دريا ؟ يا كمي ان ورتر از قلب هاي پر اميد ادمها و ياس هاي روييده بر ديوار آرزو ها ...؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:5 توسط شهرزاد |
|
|
از تو نوشتن ساده نيست ...نه از اغاز تو كه تصويرت مدام لاي كتاب هاي درسي ام سرك مي كشيد و نه از پايان تو ...از روز هايي كه قلبم لبريز از اندوه بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:2 توسط شهرزاد |
|
|
دوستت دارم با اينكه مي دانم دوست داشتن گناه است . عاشقت هستم با اينكه مي دانم عشق دوزخ را در پيش دارم . مي پرستمت با اينكه مي دانم پرستش كار كافران است .
بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق امد و گفت من بي سوادم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:29 توسط شهرزاد |
|
|
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضي اين جلسه بود ... عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي كرد .قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه ي اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع به طرفداري از عشق كرد اهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز ارزوي ديدن او را داشتي .... اهاي گوش مگر تو نبودي كه هر روز ارزوي شنيدن صداي او را داشتي ... و شما پاها كه هميشه اماده ي رفتن به سويش بوديد.... حالا چرا اين چنين با او مخالف هستيد ؟ همه ي اعضا روي برگرداندند و به نشانه ي اعتراض انجا را ترك كردند و. تنها عشق و قلب مانده بودند . عقل گفت : همه از تو بيزارند . و بعد رو به قلب كرد و گفت من نمي دانم با اينك عشق بيشتر از همه تو را ازرده كرده ولي هنوز از او حمايت مي كني ؟ قلب ناليد و گفت : من بدون عشق تنها تكه گوشتي هستم كه در هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكنم و فقط با عشق زنده هستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:14 توسط شهرزاد |
|
|
سعي كن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امدي و تنها ميميري ...بگذار ازعظمت عشق هيچ چيز نداني ...زيرا تو را با خود غرق مي كند .ولي اگر عاشق شدي بگذار تنها براي يك نفر قلبت بتپد ...تنها براي يك نفر...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:38 توسط شهرزاد |
|
|
مثل شقايق زندگي كن :كوتاه اما زيبا مثل پرستو كوچ كن :فصلي اما هميشه مثل پروانه بمير :دردناك اما عاشق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:29 توسط شهرزاد |
|
|
در جزيره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند .شادی وغم و ارامش غرور و ثروت و عشق و... روزی خبر رسد که جزیره به زیر اب فرو می رود . همه ی ساکنان جزیره قایق هایشان را اماده کردند و جزیره را ترک کردند...اما عشق تنها مانده بود ...وقتی جزیره به زیر اب فرو رفت عشق از ثروت که با یک قایق زیبا راهی مکانی امن بود رفت و کمک خواست ولی ثروت گفت :نه مقدار زیادی طلاو جواهر با خود دارم و نمی تانم تو را ببرم ...
عشق از غرور کمک گرفت ولی غرور گفت :تو را نمی تانم با خود ببرم چون تو کثیف هستی و قایق مرا کثیف میکنی ... عشق این بار سراغ شادی رفت ولی شادی ان قدر غرق هیجان و شادی بود که نفهمید... عشق دیگر نامید شده بود ولی ناگهان صدایی سالخورده بر خاست و گفت من تو را با خود می برم... وقتی به خشگی رسیدند مرد سالخورده به راه خود رفت و عشق تازه به خودش امد که پیرمرد را نشناخته !...پس از علم که مشغول حل کردن مسئله ایی روی شنهای ساحل بود سراغ پیرمرد را کرد و گفت ان پیرمرد که بود ...؟علم جواب داد زمان زیرا زمان میتواند عظمت عشق را درک کند....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:47 توسط شهرزاد |
|
|
می گویند : غروب ها اسمان و زمین یکدیگر را می بوسند ...پس من هم برای تو غروب می کنم کجایی ای اسمان من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:58 توسط شهرزاد |
|
|
از بهار پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت تازه شگفته ام هنوز نمي دانم ... از تابستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت در گرمایش غرق شده ام نمی دانم ... از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت هزار رنگ است و خزان نمی دانم ... از زمستان پرسیدم عشق یعنی جه ؟ گفت سرد است و بی روح نمی دانم... از مادرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت یعنی تو ... از پدرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت یعنی هر که در خانه یمان است .... از برادرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت هنوز به ان نرسیده ام .... اخر از خود پرسیدم عشق یعنی چه ؟ ناگهان جرقه ایی در ذهنم به وجود امد و گفتم یعنی مهر بی پایان به خالق هستی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:22 توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
يه سلام ويژه به بروبچ بلاگفا
من شهرزاد هستم ... اميدوترم از وبلاگم خوشتون بیاد ....راستي نظر يادتو نره... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|